در لحظه

 

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم معلق و بی انتها عریان می وزم، می بارم، می تابم. آسمان ام ستارگان و زمین، و گندم عطرآگینی که دانه می بندد رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم چنان که تندری از شب می درخشم و فرو می ریزم.

/ 0 نظر / 6 بازدید